تبليغاتX
صفیر سیمرغ

سلام الهه مهربانم

۱. ببخش که اینبار حرفهام رو در وبلاگ تو می زنم آخه می خواهم از بهار بگم و بهاری ترین دختر دنیا. راستش من هرگز بهار نویس خوبی نبودم٬ تا بوده من و پاییز و  برگ هایی خشک و.....و دیگر هیچ..!

۲.دیروز که به بازار رفته بودم سر در یک مغازه اسباب فروشی نوشته بود :"بال فرشته موجود است"با خودم گفتم این مسئله رو با تو و وبلاگت و آرزوهات در میان بگذارم ٬ یه نفر داره از اسم و نشانی های تو برای جیب خودش سود می بره اما بعد دیدیم تو واسه فرشته بودنت به بال نیازی نداشتی این آسمون قلب بخشنده توست که تورو فرشته ی من کرده...

۳.خب گاهی دلم می خواد هیچی نگم و تو همه چیز رو بفهمی ٬ حتی اگه سال ها همدیگر رو نبینیم تو بدونی که همون کسی هستی که مریم ٬در بورکینا فاسو هم دوست داره تو هم اتاقی اش باشی (خوشبینی ممتد!).

۴.من و تمام عزیزانی که در پی سیمرغ هستیم به این نتیجه رسیدیم که بالاخره یک روزی باید وبلاگت به روز بشود! حالا چه با قلم فوق العاده ی خودت چه با لودگی های دوست قدیمی.

۵.اگه نهنگ بشی بری ته دریا٬اگه بالگرد بشی بری توی ابرا ٬اگه آب بشی بپاشی رو گل ها٬اگه قصه بشی میون کتابا٬ و همین جوری الف بده چون من دوست دارم.

۶.این شماره ۶  یه جوری نگاهم می کنه ٬ میگه شما خوبییی ؟ عصبی به نظر می رسه٬ خودت ببین مشکلش چیه . مثل همیشه که کارهای سخت رو روی دوش تو میگذاشتم. چه خوبه من کسی رو دارم که حتی با عدد ۶ عصبی کنار میاد ٬فقط به خاطر من

۷.دوستی یه حادثه است و جدایی یه قانون ..حالا که بهترین حادثه هارو خلق کردیم بیا قانون شکن باشیم....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:40 توسط الهه |

  به نام آنكه جان را فكرت آموخت                  چراغ دل به نور جان برافروخت

      

سپاس واهب حیوة را و مبدع موجودات را و درود بر خواجگان رسالت و ائمّه ی نبوت سیّما بر صاحب شریعت کبری و هادی طریقت علیا محمّد مصطفی علیه الصلوة و السلام.

 

روشن روانان چنان نموده اند که هر آن هدهدی که در فصل بهار به ترک آشیان خود بگوید و به منقار خود پرّ و بال خود برکند و قصد کوه قاف کند سایه ی کوه قاف بر او افتد در مقدار هزار سال این زمان که « و انّ یوماْ عند ربّک کالف سنة ممّا تعدّون»، و این هزار در تقویم اهل حقیقت یکه صبح دم است از مشرق لاهوت اعظم.در این مدّت سیمرغی شود که صفیر او خفتگان را بیدار کند و نشیمن او در کوه قاف است. صفیر او به همه می رسد ولیکن مستمع کم دارد، همه با ویند و بیشتر بی ویند.

با مائی و با ما نئی        جاني از آن پيدا نئي

و اين سيمرغ پرواز كند بي جنبش و بپرد بي پر و نزديك شود بي قطع اماكن. و همه‌ي نقش‌هاي ما در اوست و او خود رنگ ندارد و مشرق است آشيان او و مغرب از او خالي نه. همه از او مشغول و او از همه فارغ. همه از او پر و او از همه تهي. همه‌ي علوم از صفير اين سيمرغ است و از او استخراج كرده‌اند و سازهاي عجيب مثل ارغنون و غير آن از صدا و رنّاتِ او بيرون آورده‌اند.

تو نديدي شب سليمان را          تو چه داني زبان مرغان را

و  غذاي اين سيمرغ آتش است و هر كه پري از آن او بر پهلوي راست بندد بر آتش بگذرد و از حرق ايمن بود. و نسيم صبا از نفس او است، از براي اين عاشقان راز دل و اسرار ضماير با او گويند.

     بر گرفته از داستان تمثيلي صفير سيمرغ اثر شيخ شهاب الدين سهروردي


معراج بایزید

گفت: چون به وحدانیت رسیدم و آن اول لحظت بود کی به توحید نگرستم سال ها در آن وادی افهام دویدم تا مرغی گشتم چشم او از یگانگی پرِّ او از هميشگي در هواي چگونگي مي‌پريدم چون از مخلوقات غايب گشتم، گفتم به خالق رسيدم پس سر از وادي ربوبيّت بر آوردم كاسه‌اي بياشاميدم كه هرگز تا ابد از تشنگي او سيراب نشدم بس سي هزار سال در فضاء وحدانيّت او پريدم و سي هزار سال ديگر در الوهيّت پريدم و سي هزار سال ديگر در فردانيّت چون نود هزار سال به سر آمد بايزيد را ديدم و من هر چه ديدم همه من بودم بس جهاز هزار باديه بُريدم و به نهايت رسيدم چون نگه كردم خود را ديدم در بدايت درجه‌ي انبيا. پس چنداني در آن بي‌نهايتي برفتم كي گفتم بالاي اين هرگز كسي نرسيده است و برتر ازين مقام ممكن نيست؛ چون نيك نگه كردم سر خود بر كف پاي يكي نبي ديدم. پس معلوم شد كه نهايت حال اوليا بدايت احوال انبيا است. نهايت انبيا را غايت نيست. پس روح من بر همه ملكوت بگشت و بهشت و دوزخ بدو نمودند و هيچ التفات نكرد و هر چه در پيش او آمد، طاقت آن نداشت و به جان هيچ پيغمبر نرسيد الّا كه سلام كرد؛ چون به جان مصطفي عليه‌السلام رسيد آن‌جا صد هزار درياي آتشين ديد بي‌نهايت و هزار حجاب از نور كه اگر به اوّل دريا قدم نهادمي بسوختمي و خود را بباد بر دادمي، تا لاجرم از هيبت و دَهشت چُنان مدهوش گشتم كه هيچ نماندم. هر چند خواستم تا ميخ طناب خيمه‌ي محمّد صلي‌الله بتوانم ديد زهره نداشتم.


اسرار التوحيد

روزي شيخ را گفتند: يا شيخ! فلان مريدت بر فلان راه افتاده مست و خراب. فرمود: بحمدالله كه بر راه افتاده است، از راه نيفتاده است.

حالات و سخنان شيخ ابوسعيد ابوالخير

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:37 توسط الهه |

  یک شب آتش در نیستــــــــانی فتاد               سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد   

شعله تا سرگرم کـــــــار خویش شد              هر نی‌اي شمــــــــــع مزار خویش شد

ني به آتش گفت كاين آشوب چيست               مر تو را زين سوختن مطلوب چيست

گفت آتــــــــــــــش بي‌سبب نفروختم                 دعوي بي‌معنيت را ســــــــــــــــوختم

زان كه مي‌گفتي نــي‌ام با صد نمود                 هم‌چنان در بند خـــــود بودي كه بود

با چنين دعوي چــــــــرا اي كم‌عيار                 برگ خود مي‌ســــــاختي هر نوبهار

مرد را دردي اگر باشد خوش است                  درد بي‌دردي علاجش آتــــش است

  

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 2:51 توسط الهه |

از تو مي‌پرسند: 

عمرت را در چه راهی صرف کرده‌اي؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 14:40 توسط الهه |

  بجوشید، بجوشيد كه ما بحرْ شعاريم

بجز عشق، بجز عشق دگر كار نداريم

درين خاك، درين خاك، در اين مزرعه‌ي پاك

بجز مهر، بجز عشق دگر تخم نكاريم

چه مستيم! چه مستيم! از آن شاه كه هستيم

بياييد، بياييد كه تا دست برآريم

چه دانيم، چه دانيم كه ما دوش چه خورديم؟

كه امروز، همه روز، خميريم و خماريم

مپرسيد، مپرسيد ز احوال حقيقت

كه ما باده‌‌پرستيم، نه پيمانه‌شماريم

شما مست نگشتيد وز آن باده نخورديد

چه دانيد، چه دانيد كه ما در چه شكاريم؟

نيفتيم بر اين خاك، ستان، ما نه حصيريم

بر آييم بر اين چرخ، كه ما مرد حصاريم

ديوان شمس

 


دوّم:

در فنا- و این سکینه نیز چنان شود که اگر مردم خواهد که از خود باز دارد میسّر نشود. مرد چنان شود كه هر ساعتي كه خواهد قالب رها كند و قصد عالم كبريا كند و معراج او بر افق اعلي هرگاه كه خواهد ميسّر شود.

پس هرگاه كه نظر به ذات خويش كند، مبتهج گردد كه سواطع انوار حقّ بيند، و اين هنوز نقص است.

و چون توغْل كند از اين مقام نيز بگذرد، چنان شود كه البتّه به ذات خويش نظر نكند و شعورش به خودي خود باطل گردد و آن‌را "فناء اكبر" خوانند، و چون خود را فراموش كند، آن را "فناء در فنا" گويند.

مادام كه مرد به معرفت شاد شود، هنوز قاصر است و آن را نيز از جمله‌ي شرك خفي گيرند، بل كه آن وقت به كمال رسد كه معرفت را نيز در معروف گم كند، كه هر كس به معرفت شاد شود و به معروف نيز همچنانست كه مقصد دو ساخته است، مجرّد آن وقت بود كه در معروف از سر معرفت برخيزد. و چون اطلال بشريّت نيز خرج گردد، آن حالت طمس است و مقام "كلّ من عليها فان و يبقي وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام".

و بعضي از محقّقان گويند كه "لا اله الّا الله" مقام عوامست و "لا هو الّا هو" توحيد خواصّ است، و در تقسيم تساهل كرده است و مرتبه‌ي توحيد پنج است:

"لا اله الّا الله" و آن توحيد عوامست كه نفي الوهيت مي‌كنند از ماسوي الله و اينان اعمّ عوامند. و وراي اين گروهي ديگرند كه به نسبت با اينان خاصند. و به اضافت با آن كساني ديگر كه مقام ايشان بلندترست از عوام، و توحيد ايشان "لا هو الّا هو" و اين عالي‌تر از اوّل باشد، از بهر آن كه گروه پيشين نفي الوهيت كردند و گروه دوم جمله‌ي هويّت‌ها را نفي كردند در معرض هويّت حقّ تعالي و گفتند كه جز اوي او را كسي ديگر نتوان گفت كه اويي‌ها همه از اوست، پس اويي مطلق او را باشد. و وراي اينان گروهي ديگرند كه توحيد ايشان "لا انت الّا انت" است، و اين عالي‌‌تر از آنست كه ايشان حقّ را "هو" گفتند. و "هو" غايب را گويند، و اينان همه‌ي تويي‌ها را در معرض تويي شاهد خويش نفي كردند و اشارت ايشان به حضور است. و گروهي ديگرند بالاي اينان گفتند كسي كه ديگري را خطاب تويي كند او را از خود جدا داشته باشد و اثبات اثنيّت مي‌كند و دويي از عالم وحدت دورست. ايشان خود را گم كردند و گم گرفتند و توحيد حقّ جل و علا، "لا انا الّا انا" گفتند. و محقّق‌ترين اينان گفتند كه اثنيّت و انانيّت و هويّت همه عبارت زايد بود مر ذات قيّوميّت را، هر سه لفظ را در بحر طمس غرق كردند، طاحت العبارات و فنيت الاشارات، "و كلّ شي‌‌ء هالك الّا وجهه" گفتند، و اينان‌را مقام رفيع‌ترست.

و مردم تا با اين عالم علامت‌هاي ناسوت دارد به مقام لاهوت نرسد. بالاي آن مقامي ديگر نيست.

بزرگي را پرسيدند كه "ما التصوف؟" گفت: "اوّله الله و آخره لا نهايه له".

برگرفته از كتاب صفير سيمرغ اثر حضرت شهاب الدين سهرودي

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:27 توسط الهه |

 

ادريس صلّي الله عليه نجوم و كواكب با او بسخن آمدند، از ماه پرسيد كه ترا چرا وقتي نور كم شود و گاهي زيادت؟ گفت بدانكه جرم من سياهست و صيقل و صافي و مرا هيچ نوري نيست، وليكن وقتي كه در مقابله‌ي آفتاب باشم بر قدر آنكه تقابل افتد از نور او مثالي در آينه‌ي جرم من همچون صورت‌هاي ديگر اجسام در آينه ظاهر شود. چون بغايت تقابل رسم، از حضيض هلاليّت به اوج بدريّت ترقي كنم. ادريس از او پرسيد كه دوستي تو با خورشيد تا چه حدّست؟ گفت تا به حدي كه هر وقت كه در خود نگرم در هنگام تقابل خورشيد را بينم زيرا كه مثال نور قرص خورشيد در من ظاهر است، چنانكه همه ملاست، سطح و صيقالت روي من مستغرقست به قبول نور او، پس در هر نظري كه به ذات خود همه خورشيد را بينم، كه اگر آينه را در برابر خورشيد بدارند صورت خورشيد درو ظاهر گردد، اگر تقديراً آينه را چشم بودي و در آن هنگام كه در برابر آفتابست در خود نگريستي همه آفتاب را اگر چه آهنست. "انا الشمس" گفتي زيرا كه در خود الا آفتاب نمي‌بيند. اگر "انا الحقي" گويد يا "سبحاني ما أعظم شأني"‌عذر او را قبول واجب باشد "حتي توهمت مما دنوت انّك انّي"

بر گرفته از داستان تمثيلي لغت موران اثر شيخ شهاب‌الدين سهروردي

 

 

 عشق پیروز شده است!

عشق اگر سفید و درخشان یا در کنار دریاچه‌ای، سبز و خرم باشد، اگر بوستانی

مملو از انسان‌ها یا بیابانی که هنوز هیچ انسانی در آن پای ننهاده باشد"

عشق در همه جا و در همه حال، پروردگار و معلم ماست!

عشق، شهوت نیست!

عشق، آن جسد مسلّح در برابر روح نیست.

عشق، یک شورش است.

راه سرنوشت کهنه را ترک می گوید و به سوی جنگل قدسی می رود تا با آواز اسرارش را در گوش ابدیّت زمزمه کند و همه را به رقص در آورد!

عشق،جوانانی است که بندهای خود را بشکسته‌اند.

مردانی است که از زمین رها شده‌اند.

زنانی است که در شعله‌ای مقدّس گرم هستند و همواره نورانی‌اند و نور آنان از نور آسمان ما بیشتر است!

عشق، خنده‌ای دور در اعماق روح.

عشق، تو را هوشیار می‌کند.

سپيده‌دم تازه‌اي است بر زمين و روزي است كه به چشمان من و تو نرسيده‌ است!

 

برگرفته از كتاب ديوانه و خدايان زميني اثر جبران خليل جبران


كدام مقصد سرانجام من است

به كجا خواهم رفت

بدنم را كدام گور درك خواهد كرد

و من در كدام بي‌كرانه گم خواهم شد

من چيستم

من وطنم را كجا پيدا خواهم كرد؟

 


يكي خط است از اول تا به آخر                بر او خلق جهــــــــــان گشته مسافر

در اين ره انبيـــــا چون ساربانند                دليل و رهنماي كــــــــــاروانند

واز ايشان سيد ما گشته سالار               هم او اول، هم او آخــــــــر در اين كار

احد در ميم احمد گشـــت ظاهر              در اين دور، اول آمـــــد عيـــــــن  آخر

ز احمد تا احد يك ميم فرق است              همه عالم در اين يك ميم غرق است

بر او ختم آمده پايــــــــان اين راه             در او منـــــزل شده "ادعوا الي الله"

مقام دلگشايش جمع جمع است             جمال جانفزايش شمــــع جمع است

شده او پيش و دلـــها جمله در پي           گرفته دســــــــــــت جانها دامن وي

در اين ره اوليــــا باز از پس و پيش            نشاني مي‌دهـــــند از منزل خويش

به حد خويش چـــــون گشتند واقف          سخن گفتند در معـــــــروف و عارف

يكي از بحر وحـــدت گفت: انا الحق           يكي از قرب و بعــــــد و سير زورق

يكي را علم ظاهـــــــــر بود حاصل             نشاني داد از خشــــــكي و ساحل

يكي گوهــــــر برآورد و هــدف شد              يكي بگــــــذاشت آن نزد صدف شد

يكي از جزء و كل گفت اين سخن باز            يكي كرد از قــــــــديم و محدث آغاز

يكي از زلف و خــــال و خط بيان كرد            شراب و شمع و شاهد را عيان كرد

سخنها چون به وفــــق منزل افتاد                در افهام خــــــــــلايق مشكل افتاد

كسي را كاندراين معناست حيران              ضروري مي‌شــــــــــــود دانستن آن

    بر گرفته از ديوان گلشن راز شيخ محمود شبستري

 


لذّت تازه

ديشب لذّت جديدي را اختراع كردم و چون براي نخستيــن بار از آن بهره مي‌جستم،

فرشته و شيطاني بر من ظاهر شدند و كنار در ايستادند و درباره‌ي لذّت من گفتگوي خصمانه‌اي كردند.                                                                                                                                           

فرشته با صدايي بلند فرياد زد و گفت:                                                                                                                                اين كار يك گناه كشنده‌ايست!                                                                                                            

شيطان با صدايي بلندتر اعتراض كرد و گفت:                                                                                                                 

           هرگز! به جانم سوگند كه اين يك اخلاق حسنه است!

برگرفته از كتاب ديوانه و خدايان زميني اثر جبران خليل جبران

 


و از ميان مردم كسي است كه در زندگي اين دنيا سخنش تو را به تعجّب وامي‌دارد، و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه مي‌گيرد، حال آنكه او سخت‌ترين دشمنان است./۲۰۴/

وچون برگردد كوشش مي‌كند كه در زمين فساد نمايد و كشت و نسل را نابود سازد، و خداوند تباهكاري را دوست ندارد./۲۰۵/

و چون به او گفته شود:"از خدا پروا كن" نخوت، وي را به گناه كشاند. پس جهنّم براي او بس است، و چه بد بستري است./۲۰۶/

 و از ميان مردم كسي است كه جان خود را براي طلب خشنودي خدا مي‌فروشد، و خدا نسبت به بندگان مهربان است./۲۰۷/

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، همگي به اطاعت درآييد، و گامهاي شيطان را دنبال مكنيد كه او براي شما دشمني آشكار است./۲۰۸/

آيات ۲۰۴ تا ۲۰۸ سوره‌ي مباركه بقره


 

نشانی

"خانه‌ي دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.                                                                   

آسمان مكثي كرد.                                                                                                        

رهگذر شاخه‌ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌‌ها 

                                                                 بخشيد 

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت، 

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه‌ي پرهاي صداقت آبي است.

مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر بدر مي‌آرد، 

پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي، 

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره‌ي جاويد اساطير زمين مي‌ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.

در صميميت سيال فضا، خش خشي مي‌شنوي:

كودكي مي‌بيني 

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه‌ي نور 

و از او مي‌پرسي

خانه‌ي دوست كجاست."

سهراب سپهري                   

 


    اوّل:          

"پس چون ارادت و ریاضت سالک تا حدّي پيش رفت، براي او خلسه‌هايي از تابش نور حق، پديد آيد كه لذيد است و گويي برق‌هايي است كه بر او مي‌درخشد و سپس خاموش مي‌گردد."

"اول بريدي كه از حضرت ربوبيت رسد، بر ارواح طلاب، طوالع و لوايح باشد و آن انواري است كه از عالم قدس بر روان سالك اشراق كند و لذيذ باشد و هجوم آن چنان ماند كه برق خاطف ناگاه در آيد و زود برود؛    "و هُوَ الَّذي يُريَكُمُ البَرقَ خَوفاً و طَمعاً"(۱۳/۱۲)

شيخ ابتدا به نخستين درجات حركات عارفان يعني ارادت و رياضت، اشاره مي‌كند و سپس از ظهور انوار در درون سالك و ديدار آن‌ها با چشم دل، ياد مي‌كند.

و این لوایح همه وقتی نیاید، مدّتي منقطع شود. و چون رياضت بيشتر گردد برق بسيارتر آيد تا بدان حدّ رسد كه مردم در هر چه نگاه كند بعضي از احوال آن عالم با ياد آرد. و مصطفي عليه السلام به انتظار اين حالت مي‌فرمايد چنان‌كه از لفظ نبوي مشهور است: "انّ لربّكم في ايّام دهركم نفحات ألافتعر ضعوالها."

پس چون اين انوار به ‌غايت رسيد و به تعجيل نگذرد و زماني دراز بماند، آن را سكينه خوانند، و لذّتش تمام‌تر باشد از لذّت لوايح. و مردم چون از سكينه باز گردد و به بشريّت باز آيد، عظيم پشيمان و منتدم شود بر مفارت آن. و در قرآن مجيد ذكر سكينه بسي است چنانكه مي‌گويد:"فأنزل الله سكينه" و جاي ديگر گفت: "هو الذي أنهزل السكينه في قلوب المؤمنين ليزدادوا ايماناً مع ايمانهم". و كسي را كه سكينه حاصل آيد، او را اخبار از خواطر مردم و اطلاع بر مغيبات حاصل آيد و فراستش تمام گردد. و صاحب سكينه از جنبه‌ي عاليه نداهاي به غايت لطيف شنود و مطمئن گردد چنان‌كه در وحي الهي مذكور است: "الا بذكر الله تطمئن القلوب"، و صورتي به غايت لطيف و با لطافت مشاهده كند از محاكات اتّصال به مقامات علوي. و آن در خيال بين النوم و اليقظه آوازهاي هايل و نداهاي عجايب شنود، و در وقت غشيان سكينه نورهاي عظيم بيند و باشد كه از غايت تلذّذ عاجز آيد.

و اين وقايع بر راه محقّقانست نه در طريق جماعتي كه در خلوات چشم بر هم نهند و خيال‌بازي مي‌كنند. و اگر از انوار صادقات اثري يافتندي، بسا حسرت كه ايشان‌را پديد آمدي و "خسر هنالك المبطلون".

 برگرفته از كتاب صفير سيمرغ اثر شيخ شهاب‌ الدين سهروردي


 گوش كن، جاده صدا مي‌زند از دور قدم‌هاي تو را.

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك‌ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.

و بيا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشيند با تو

و مزامير شب اندام تو را، مثل يك قطعه‌ي آواز به خود

                                                             جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه‌ي عشق

                                                                تر است.

سهراب سپهري


 

 زِرِه دانش بر تن دارد و با تمامي آداب، و با توجّه و معرفت كامل آن را فرا گرفته است. حكمت، گمشده‌ي اوست كه همواره در جستجوي آن مي‌باشد، و نياز اوست كه در به دست آوردنش مي‌پرسد. در آن هنگام كه اسلام غروب مي‌كند و چونان شتري در راه مانده دُم خود را به حركت در آورده، گردن به زمين مي‌چسباند؛ او پنهان خواهد شد او باقيمانده‌ي حجّت‌هاي الهي و آخرين جانشين، از جانشينان پيامبران است.

از سخنان اميرالمؤمنين مولي متقيان علي عليه السلام در وصف مهدي موعود (عج) 


او را در سر زمين مردگان مي‌گذارند، و در تنگناي قبر تنها خواهد ماند. حشرات درون زمين، پوستش را مي‌شكافند، و خشت و خاك گور، بدن او را مي‌پوساند. تندبادهاي سخت، آثار او را نابود مي‌كند، و گذشت شب و روز، نشانه‌هاي او را از ميان برمي‌دارد. بدن‌ها، پس از آن همه طراوت، متلاشي مي‌گردند، و استخوان‌ها بعد از آن همه سختي و مقاومت، پوسيده مي‌شوند. و ارواح در گرو سنگيني بار گناهانند، و در آنجاست كه به اسرار پنهان يقين مي‌كنند؛ امّا نه بر اعمال درستشان چيزي اضافه مي‌شود و نه از اعمال زشت مي‌توانند توبه كنند.

آيا شما فرزندان و پدران و خويشاوندان همان مردم نيستيد كه بر جاي پاي آن‌ها قدم گذاشته‌ايد و از راهي كه رفتند مي‌رويد؟ و روش آن‌ها را دنبال مي‌‌كنيد؟ امّا افسوس كه دل‌ها سخت‌ شده، پند نمي‌پذيرد، و از رشد و كمال باز مانده، و راهي كه نبايد برود مي رود. گويا آن‌‌ها هدف پندها و اندرزها نيستند و نجات و رستگاري را در به دست آوردن دنيا مي‌دانند. بدانيد كه بايد از صراط عبور كنيد، گذرگاهي كه عبور كردن از آن خطرناك است، با لغزش‌هاي پرت كننده، و پرتگاه‌هاي وحشت‌زا، و ترس‌هاي پياپي!.

     از سخنان اميرالمؤمنين مولي متقيان علي عليه السلام  


موری چند تیزتک میان بسته از حضیض ظلمت ممکن و مستقر نزول خویش رو به صحرا نهادند و از بهر ترتیب قوت، اتفاق را شاخي چند از نبات در حيز مشاهد‌ه‌ي ايشان آمد و در وقت صباح قطرات ژاله بر صفحات سطوح آن نشسته بود. 

يكي از يكي پرسيد آن چيست؟ جواب داد و گفت كه اصل اين قطرات از زمين است، ديگري گفت از درياست، و علي هذا در محل نزاع افتاد. موري متصوف در ميان ايشان بود. گفت لحظه‌اي صبر كنيد تا ميل او از  كدام جانب باشد كه هر كسي را از جهت اصل  خود كششي بود و بلحوق معدن و منبع خويش شوقي دارد. همه‌ي چيزها به سنخ خود مُنجذب باشد. ببينيد كه كلوخي را از مركز زمين به جانب محيط اندازند، چون اصل او سفلي است و قاعده‌ي "كل شيء يرجع الي أصله" ممهّد است، به عاقبت كلوخ به زبر آيد.  هر چه به ظلمت محض كشد اصلش هم از آن است. در طرف نور الهيّت اين قضيّه در حق گوهر كه شيّق لازم است كه، توّهم اتحاد حاشا،هر كه روشني جويد هم از عالم روشنايي است.

موران در اين بودند كه آفتاب گرم شد و شبنم از هياكل نباتي آهنگ بالا كرد، موران را معلوم گشت كه از زمين نيست، چون از هوا بود به هوا رفت، "نورٌ علي نور يهدي اللهُ لنوره من يشاءُ و يضرب الله الامثال للناس"، "و أنّ الي ربّك المنتهي"، "اليه يصعد الكلم الطيب و العملُ الصالح يرفعه". 

برگرفته از كتاب لغت موران اثر حضرت شيخ شهاب‌الدين سهروردي

  


       هر کس که عشق را تعریف کند آن را نشناخته، و كسي كه از جام آن جرعه‌اي نچشيده باشد آن را نشناخته، و كسي كه گويد من از آن جام سيراب شدم آن را نشناخته، كه عشق شرابي است كه كسي را سيراب نكند.

اگر آن را بر آسمان نهند فرو پاشد، و اگر بر ستاره نهند تار گردد، و اگر بر كوه نهند از جاي كنده شود، ... من در وجود خود از عجايب عشق چيزها ديدم كه هيچ وصف كننده‌اي وصفش نتواند كرد. عشق به مقدار تجلي است و تجلي به مقدار معرفت.

اما عشق عارفان:  دل محبان خدا شكافته شد، و آنان جلال و عظمت پروردگار را به نور دل ديدند، بدنهاشان اين جهاني و ارواحشان ملكوتي و عقولشان آسماني است. ميان صفوف ملائكه مي‌چمند، و به عين‌اليقين مشاهده مي‌كنند، و به آن اندازه كه قدرت دارند او را مي‌پرستند، آن هم نه به طمع بهشت و نه به خاطر خوف از جهنم، بلكه از آن جهت كه او را دوست دارند.

عشق الهي پر ارج‌ترين چيزي است در عالم معاني. از اين رو طاقت از آدمي فرو گيرد. عاشق از خود بي‌خبر گردد، و در معشوق فنا شود، فنايي معنوي كه تصور آن ممكن نباشد. چگونه توان چيزي را كه فاقد صورت است تصور كرد؟ و معنويات را صورت نيست. و اين عشق عارفان است كه آنان را از عوام مردم ممتاز مي‌سازد.

لطيف‌ترين چيزي كه در عشق بيابي، عشقي است مفرط، و هوي و شوقي است دردانگيز، و دلدادگي و لاغري است و بي‌خوابي و بي‌خوراكي و بي‌خبري و بي‌خودي و فنا، سپس تجلي و فيض و لذتي وصف ناپذير.

محي‌الدين بن عربي

     


بيان چگونگي آفرینش آسمان و زمین و آفرینش انسان از زبان  مولي‌ متقيان امام علی علیه‌السلام

سپاس خداوندي را كه سخنوران از ستودن او عاجزند و حساب‌گران از شمارش نعمت‌هاي او ناتوان و تلاش‌گران از اداي حق او درمانده‌اند. خدايي كه افكار ژرف انديش، ذات او را درك نمي‌كنند و دست غوّاصان درياي علوم به او نخواهد رسيد. پروردگاري كه براي صفات او حدّ و مرزي وجود ندارد و تعريف كاملي نمي‌توان يافت و براي خدا وقتي معيّن و سرآمدي مشخّص نمي‌توان تعيين كرد. مخلوقات را با قدرت خود آفريد، و با رحمت خود بادها را به حركت درآورد و به وسيله كوه‌ها اضطراب و لرزش زمين را به آرامش تبديل كرد.

سرآغاز دين، خداشناسي است؛ و كمال شناخت خدا، باور داشتن او؛ و كمال باور داشتن خدا، شهادت به يگانگي اوست؛ و كمال توحيد اخلاص؛ و كمال اخلاص، خدا را از صفات مخلوقات جدا كردن است؛ زيرا هر صفتي نشان مي‌دهد كه غير از موصوف، و هر موصوفي گواهي مي‌دهد كه غير از صفت است؛ پس كسي كه خدا را با صفت مخلوقات تعريف كند او را به چيزي نزديك كرده، و با نزديك كردن خدا به چيزي، دو خدا مطرح شده؛ و با طرح شدن دو خدا، اجزايي براي او تصوّر نموده؛ و با تصوّر اجزا براي خدا، او را نشناخته است. و كسي كه خدا را نشناسد به سوي او اشاره مي‌كند و هر كس به سوي خدا اشاره كند، او را محدود كرده، به شمارش آورد.

و آن كس كه بگويد «خدا در چیست؟» او را در چیز دیگری پنداشته است، و كسي كه بپرسد «خدا بر روی چه چیزی قرار دارد؟» به تحقیق جایی را خالی از او در نظر گرفته است، در صورتي كه خدا همواره بوده و از چيزي به وجود نيامده است. با همه چيز هست، نه اين‌كه همنشين آنان باشد؛ و با همه چيز فرق دارد نه اين‌كه از آنان جدا و بيگانه باشد. انجام دهنده‌ي همه‌ي كارهاست، بدون حركت و ابزار و وسيله. بيناست حتّي در آن هنگام كه پديده‌اي وجود نداشت، يگانه و تنهاست، زيرا كسي نبوده تا با او اُنس گيرد و يا از فقدانش وحشت كند.

 

خلقت را آغاز كرد و موجودات را بيافريد، بدون نياز به فكر و انديشه‌اي، يا استفاده از تجربه‌اي، بي آن كه حركتي ايجاد كند و يا تصميمي مضطرب در او راه داشته باشد. براي پديد آمدن موجودات، وقت مناسبي قرار داد، و موجودات گوناگون را هماهنگ كرد و در هر كدام، غريزه‌ي خاصّ خودش را قرار داد و غرايز را همراه آنان گردانيد. خدا پيش از آن كه موجودات را بيافريند، از تمام جزئيّات و جوانب آن‌ها آگاهي داشت و حدود و پايان آن‌ها را مي‌دانست و از اسرار درون و بيرون پديده‌ها آشنا بود. سپس خداي سبحان طبقات فضا را شكافت و اطراف آن را باز كرد و هوايِ به آسمان و زمين راه يافته را آفريد، و در آن آبي روان ساخت، آبي كه امواج متلاطم آن شكننده بود، كه يكي بر ديگري مي‌نشست،‌ آب را بر بادي طوفاني و شكننده نهاد و باد را به بازگرداندن آن فرمان داد و به نگهداري آب مسلّط ساخت و حدّ و مرز آن را به خوبي تعيين فرمود. فضا در زير تندباد و آب بر بالاي آن در حركت بود. سپس خداي سبحان طوفاني برانگيخت كه آب را متلاطم ساخت و امواج آب را پي در پي درهم كوبيد.

طوفان به شدّت وزيد و از نقطه‌اي دور دوباره آغاز شد. سپس به طوفان امر كرد تا امواج درياها را به هر سو روان كند و برهم كوبد و با همان شدّت كه در فضا وزيدن داشت، بر امواج آب‌ها حمله‌ور گردد از اوّلِ آن برمي‌داشت و به آخرش مي‌ريخت، و آب‌هاي ساكن را به امواج سركش برگرداند. تا آن‌جا كه آب‌ها روي هم قرار گرفتند و چون قلّه‌هاي بلند كوه‌ها بالا آمدند. امواج تُند كَف‌هاي برآمده از آب‌ها را در هواي باز و فضاي گسترده بالا برد، كه از آن هفت آسمان را پديد آورد.

آسمان پايين را چون موج مهار شده و آسمان‌هاي بالا را مانند سَقفي استوار و بلند قرار داد، بي آن كه نيازمند به ستوني باشد يا ميخ‌هايي كه آن‌ها را استوار كند. آن‌گاه فضاي آسمان پايين را به وسيله‌ي نور ستارگانِ درخشنده زينت بخشيد و در آن چراغي روشنايي بخش، و ماهي درخشان، به حركت درآورد كه همواره در مدار فلكي گردنده و برقرار و سقفي متحرّك و صفحه‌اي بي‌قرار، به گردش خود ادامه دهند.

سپس آسمان‌هاي بالا را از هم گُشود و از فرشتگان گوناگون پُر نمود. گروهي از فرشتگان همواره در سجده‌اند ركوع ندارند و گروهي در ركوعند و ياراي ايستادن ندارند و گروهي در صف‌هايي ايستاده‌اند كه پراكنده نمي‌شوند و گروهي همواره تسبيح گويند و خسته نمي‌شوند و هيچ‌گاه خواب به چشمشان راه نمي‌يابد و عقل‌هاي آنان دچار اشتباه نمي‌گردد، بدن‌هاي آنان دچار سُستي نشده و آنان دچار بي‌خبريِ برخاسته از فراموشي نمي‌شوند. برخي از فرشتگان، امينان وحي الهي و زبان گوياي وحي براي پيامبران مي‌باشند، كه پيوسته براي رساندن حكم و فرمان خدا در رفت و آمدند. جمعي از فرشتگان حافظان بندگان، و جمعي ديگر دربانان بهشتِ خداوندند.

بعضي از آن‌ها پاهايشان در طبقات پايين زمين قرار داشته و گردن‌هاشان از آسمان فراتر، و اركان وجودشان از اطراف جهان گذشته، عرش الهي بر دوش‌هايشان استوار است، برابر عَرش خدا ديدگان به زير افكنده و در زير آن، بال‌ها را به خود پيچيده‌اند. ميان اين دسته از فرشتگان با آن‌ها كه در مراتب پايين‌تري قرار دارند، حجابِ عِزّت و پرده‌هاي قدرت، فاصله انداخته است. هرگز خدا را با وَهم و خيال، در شكل و صورتي نمي‌پندارند و صفات پديده‌ها را بر او روا نمي‌دارند؛ هرگز خدا را در جايي محدود نمي‌سازند، و نه با همانند آوردن، به او اشاره مي‌كنند.

سپس خداوند بزرگ، خاكي از قسمت‌هاي گوناگون زمين، از قسمت‌هاي سخت و نرم، شور و شيرين، گِرد آورد، آب بر آن افزود تا گِلي خالص و آماده شد، و با افزودن رطوبت، چسبناك گرديد، كه از آن، اندامي شايسته، و عضو‌هايي جدا و به يكديگر پيوسته آفريد. آن را خشكانيد تا محكم شد. خشكاندن را ادامه داد تا سخت شد تا زماني معيّن و سرانجامي مشخّص، اندام انسان، كامل گرديد. آن‌گاه از روحي كه آفريد در آن دميد تا به صورت انساني زنده در آمد، داراي نيروي انديشه، كه وي را به تلاش اندازد و داراي افكاري كه در ديگر موجودات، تصرّف نمايد.

به انسان اعضاء و جوارحي بخشيد،‌ كه در خدمت او باشند، و ابزاري عطا فرمود، كه آن‌ها را در زندگي به كار گيرد. قدرت تشخيص به او داد تا حقّ و باطل را بشناسد، و حواس چشايي، و بويايي، و وسيله‌ي تشخيص رنگ‌ها، و أجناس مختلف در اختيار او قرار داد. انسان را مخلوطي از رنگ‌هاي گوناگون، و چيز‌هاي همانند و سازگار، ونيروهاي متضادّ، و مزاج‌هاي گوناگون، گرمي، سردي، تري، و خشكي، قرار داد.

سپس از فرشتگان خواست تا آن چه در عُهده دارند انجام دهند، و عَهدي را كه پذيرفته‌اند وفا كنند، اين‌گونه كه بر آدم سجده كنند، و او را بزرگ بشمارند، و فرمود: «بر آدم سجده کنید پس فرشتگان همه سجده  کردند جز شیطان» غرور و خودبزرگ بینی او را گرفت و شقاوت و بدی بر او غلبه کرد، و به آفرينش خود از آتش افتخار نمود، و آفرينش انسان از خاك را پَست شمرد. خداوند براي سزاوار بودن شيطان به خشم الهي، و براي كامل شدن آزمايش، و تحقّق وعده‌ها، به او مهلت داد و فرمود: «تا روز رستاخیز مهلت داده شدی».

سپس خداوند آدم علیه‌السلام را در خانه‌اي مسكن داد كه زندگي در آن گوارا بود. جايگاه او را اَمن و اَمان بخشيد و او را از شيطان و دشمني او ترساند. پس شيطان او را فريب داد، بدان علّت كه از زندگي آدم در بهشت و همنشيني او با نيكان حسادت ورزيد. پس آدم عليه‌السلام يقين را به ترديد، و عزم استوار را به گفت‌هاي ناپايدار شيطان فروخت و شادي خود را به ترس تبديل كرد، كه فريب خوردن براي او پشيماني آورد آن‌گاه خداي سبحان دَرِ توبه را بر روي آدم عليه‌السلام گشود و كلمه‌ي رحمت، بر زبان او جاري ساخت و به او وعده‌ي بازگشت به بهشت را داد. آن‌گاه آدم عليه‌السلام را به زمين، خانه‌ي آزمايش‌ها و مشكلات، فرود آورد، تا ازدواج كند، و فرزنداني پديد آورد، و خداي سبحان از فرزندان او پيامبراني برگزيد.

خدا پيمان وحي را از پيامبران گرفت تا امانت رسالت را به مردم برسانند، آن‌گاه كه در عصر جاهليّت‌ها بيشتر مردم، پيمان خدا را ناديده انگاشتند و حقّ پرودگار را نشناختند و برابر او به خدايان دروغين روي آوردند، و شيطان مردم را از معرفت خدا باز داشت و از پرستش او جدا كرد، خداوند پيامبران خود را مبعوث فرمود، و هر چند گاه، متناسب با خواسته‌هاي انسان‌‌ها، رسولان خود را پي‌درپي اعزام كرد تا وفاداري به پيمان فطرت را از آنان باز جويند و نعمت‌هاي فراموش شده را به ياد آورند و با ابلاغ احكام الهي، حجّت را بر آن‌ها تمام نمايند و توانمندي‌هاي پنهان شده‌ي عقل‌ها را آشكار سازند و نشانه‌هاي قدرت خدا را معرّفي كنند؛ مانند: سقفِ بلند پايه‌ي آسمان‌ها بر فراز انسان‌ها، گاهواره‌ي گسترده‌ي زمين در زير پاي آن‌ها، و وسايل و عوامل حيات و زندگي، و راه‌هاي مرگ و مردن، و مشكلات و رنج‌هاي پير كننده، و حوادث پي‌در‌پي، كه همواره بر سر راه آدميان است. خداوند هرگز انسان‌هارا بدون پيامبر، يا كتابي آسماني، يا برهاني قاطع، يا راهي استوار، رها نساخته است. پيامبراني كه با اندك بودن ياران، و فراواني انكار كنندگان،‌ هرگز در انجام وظيفه ي خود كوتاهي نكردند. بعضي از پيامبران،‌ بشارت ظهور پيامبر آينده را دادند و برخي ديگر را پيامبران گذشته معرّفي كردند. بدين‌گونه، قرن‌ها پديد آمد، و روزگاران سپري شد؛ پدران رفتند و فرزندان جاي آن‌ها را گرفتند.

تا اين كه خداي سبحان، براي وفاي به وعده‌ي خود، و كامل گردانيدن دوران نبوّت، حضرت محمّد (كه درود خدا بر او و خاندانش باد) را مبعوث كرد؛ پيامبري كه از همه‌ي پيامبران پيمان پذيرش نبوّت او را گرفته بود، نشانه‌هاي او شهرت داشت؛ تولّدش بر همه مبارك بود. در روزگاري كه مردم روي زمين داراي مذاهب پراكنده، خواسته‌هاي گوناگون، و روش‌هاي متفاوت بودند؛ عدّه‌اي خدا را به پديده‌ها تشبيه كرده و گروهي نام‌هاي ارزشمند خدا را انكار و به بُت‌ها نسبت مي‌دادند، و برخي به غير خدا اشاره مي‌كردند. پس خداي سبحان، مردم را به وسيله محمد صلي‌الله‌عليه‌وآله از گمراهي نجات داد و هدايت كرد، و از جهالت رهايي بخشيد. سپس ديدار خود را براي پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله برگزيد، و آن‌چه نزد خود داشت براي او پسنديد و او را با كوچ دادن از دنيا گرامي داشت،‌ و از گرفتاري ها و مشكلات رهايي بخشيد و كريمانه قبض روح كرد.

رسول گرامی اسلام، در ميان شما مردم جانشيناني برگزيد كه تمام پيامبران گذشته براي اُمّت‌هاي خود برگزيدند، زيرا آن‌ها هرگز انسان‌ها را سرگردان رها نكردند و بدون معرّفي‌ِ راهي روشن و نشانه‌هاي استوار، از ميان مردم نرفتند.

كتابِ پروردگار ميان شماست، كه بيان كننده‌ي حلال و حرام، واجب و مستحب،‌ ناسخ و منسوخ، مُباح و مَمنوع، خاصّ و عام، پندها و مَثَل‌ها، مُطْلَق و مُقَيَّد، مُحكَم و مُتَشابِه مي‌باشد. عبارات مجمل خود را تفسير، و نكات پيچيده‌ي خود را روشن مي‌كند؛ از واجباتي كه پيمان شناسايي آن را گرفت و مستحبّاتي كه آگاهي از آن‌ها لازم نيست. قسمتي از احكام ديني در قرآن واجب شمرده شد كه ناسخ آن در سنّت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله آمده، و بعضي از آن، در سنّتِ پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله واجب شده كه در كتاب خدا ترك آن مجاز بوده است؛ بعضي از واجبات، وقتِ محدودي داشته كه در آينده از بين رفته است. محرّمات الهي، از هم جدا مي باشند: برخي از آن‌ها، گناهان بزرگ است كه وعده‌ي آتش دارد و بعضي كوچك كه وعده‌ي بخشش داده است، و برخي از اعمال كه اندكش مقبول و در انجام بيشتر آن آزادند.

خدا حجّ خانه‌ي محترم خود را بر شما واجب كرد، همان خانه‌اي كه آن را قبله‌گاه انسان‌ها قرار داده كه چونان تشنگان به سوي آن روي مي‌آورند، و همانند كبوتران به آن پناه مي‌برند. خداي سبحان، كعبه را مظهر تواضع بندگان در برابر عظمت خويش و نشانه‌ي اعتراف آنان به بزرگي و قدرت خود قرار داد و در ميان انسان‌ها، شنوندگاني را برگزيد كه دعوت او را براي حج، اجابت كنند و سخن او را تصديق نمايند و پاي بر جايگاه پيامبران الهي نهند. همانند فرشتگاني كه بر گِرد عرش الهي طواف مي‌كنند، و سودهاي فراوان در اين عبادتگاه و محل تجارت زائران به دست آورند و به سوي وعده‌گاه آمرزش الهي بشتابند. خداي سبحان، كعبه را براي اسلام،‌نشانه‌ي گويا، و براي پناهندگان، خانه‌ي اَمن و اَمان قرار داد؛ اَداي حق آن را واجب كرد و حج بيت‌الله را واجب شمرد و بر همه‌ي شما انسان‌ها مقرّر داشت كه به زيارت آن برويد، و فرمود: «آن کس که توان رفتن به خانه خدا را دارد، حج بر او واجب است و آن كس كه انكار كند، خداوند از همه‌ي جهانيان بي‌نياز است.»

       

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم

موجيم كه آسودگي ما، عدم ماست

                  

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:4 توسط الهه |

حدیث قدسی
لو عَلِمَ المدبِرون كيفَ اشتياقي بِهم لَماتوا شوقاً

اگر كساني كه از من روي گردانده‌اند مي‌دانستند كه من چقدر به آنان مشتاقم هرآينه از شوق جان مي‌دادند.





دعاي شريف نور

به نام خداوندي كه نور است
به نام خداوندي كه نور نور است
به نام خداوندي كه او نور برتر از هر نور است
به نام خداوندي كه او تقدير كننده و ترتيب دهنده‌ي تمام امور است
به نام خداوندي كه آفريد نور را از نور
حمد و ستايش مخصوص خداوندي است كه آفريد نور را از نور
و فرو فرستاد نور را بر طور، در كتاب نوشته شده
در صحيفه‌ي روشن و گشوده به اندازه‌ي مقدر و معين بر پيغمبر آراسته به فضائل
حمد و ستايش مخصوص خداوندي است كه او به عزت و ارجمندي ياد شده
و به فخر و مباهات معروف و مشهور شده
و در حال آسايش و راحتي و شدّت و سختي سپاسگزاري شده
و رحمت خداوند بر محمد صلي الله عليه و آله و سلم و خاندان پاكش باد.





امام علي عليه السلام

جوينده‌ي چيزي، يا به آن يا به برخي از آن، خواهد رسيد.

ایمان بر، شناخت با قلب، اقرار با زبان، و عمل با اعضاء و جوارح استوار است.

از خدا بترس هر چند اندك؛ و ميان خود و خدا پرده‌اي قرار ده هر چند نازك!.

تلخ كاميِ دنيا، شيريني آخرت است و شيريني دنيايِ حرام، تلخيِ آخرت.

آنان كه وقتشان پايان يافته است، خواستار مهلتند و آنان كه مهلت دارند، كوتاهي مي‌ورزند!.

همانا خداوند پاداش را بر اطاعت، و كيفر را بر نافرماني قرار داد، تا بندگان را از عذابش بِرَهاند، و به سوي بهشت كشاند.

Home
Email
Night Skin