
ادريس صلّي الله عليه نجوم و كواكب با او بسخن آمدند، از ماه پرسيد كه ترا چرا وقتي نور كم شود و گاهي زيادت؟ گفت بدانكه جرم من سياهست و صيقل و صافي و مرا هيچ نوري نيست، وليكن وقتي كه در مقابلهي آفتاب باشم بر قدر آنكه تقابل افتد از نور او مثالي در آينهي جرم من همچون صورتهاي ديگر اجسام در آينه ظاهر شود. چون بغايت تقابل رسم، از حضيض هلاليّت به اوج بدريّت ترقي كنم. ادريس از او پرسيد كه دوستي تو با خورشيد تا چه حدّست؟ گفت تا به حدي كه هر وقت كه در خود نگرم در هنگام تقابل خورشيد را بينم زيرا كه مثال نور قرص خورشيد در من ظاهر است، چنانكه همه ملاست، سطح و صيقالت روي من مستغرقست به قبول نور او، پس در هر نظري كه به ذات خود همه خورشيد را بينم، كه اگر آينه را در برابر خورشيد بدارند صورت خورشيد درو ظاهر گردد، اگر تقديراً آينه را چشم بودي و در آن هنگام كه در برابر آفتابست در خود نگريستي همه آفتاب را اگر چه آهنست. "انا الشمس" گفتي زيرا كه در خود الا آفتاب نميبيند. اگر "انا الحقي" گويد يا "سبحاني ما أعظم شأني"عذر او را قبول واجب باشد "حتي توهمت مما دنوت انّك انّي"
بر گرفته از داستان تمثيلي لغت موران اثر شيخ شهابالدين سهروردي

عشق پیروز شده است!
عشق اگر سفید و درخشان یا در کنار دریاچهای، سبز و خرم باشد، اگر بوستانی
مملو از انسانها یا بیابانی که هنوز هیچ انسانی در آن پای ننهاده باشد"
عشق در همه جا و در همه حال، پروردگار و معلم ماست!
عشق، شهوت نیست!
عشق، آن جسد مسلّح در برابر روح نیست.
عشق، یک شورش است.
راه سرنوشت کهنه را ترک می گوید و به سوی جنگل قدسی می رود تا با آواز اسرارش را در گوش ابدیّت زمزمه کند و همه را به رقص در آورد!
عشق،جوانانی است که بندهای خود را بشکستهاند.
مردانی است که از زمین رها شدهاند.
زنانی است که در شعلهای مقدّس گرم هستند و همواره نورانیاند و نور آنان از نور آسمان ما بیشتر است!
عشق، خندهای دور در اعماق روح.
عشق، تو را هوشیار میکند.
سپيدهدم تازهاي است بر زمين و روزي است كه به چشمان من و تو نرسيده است!
برگرفته از كتاب ديوانه و خدايان زميني اثر جبران خليل جبران
كدام مقصد سرانجام من است
به كجا خواهم رفت
بدنم را كدام گور درك خواهد كرد
و من در كدام بيكرانه گم خواهم شد
من چيستم
من وطنم را كجا پيدا خواهم كرد؟

يكي خط است از اول تا به آخر بر او خلق جهــــــــــان گشته مسافر
در اين ره انبيـــــا چون ساربانند دليل و رهنماي كــــــــــاروانند
واز ايشان سيد ما گشته سالار هم او اول، هم او آخــــــــر در اين كار
احد در ميم احمد گشـــت ظاهر در اين دور، اول آمـــــد عيـــــــن آخر
ز احمد تا احد يك ميم فرق است همه عالم در اين يك ميم غرق است
بر او ختم آمده پايــــــــان اين راه در او منـــــزل شده "ادعوا الي الله"
مقام دلگشايش جمع جمع است جمال جانفزايش شمــــع جمع است
شده او پيش و دلـــها جمله در پي گرفته دســــــــــــت جانها دامن وي
در اين ره اوليــــا باز از پس و پيش نشاني ميدهـــــند از منزل خويش

به حد خويش چـــــون گشتند واقف سخن گفتند در معـــــــروف و عارف
يكي از بحر وحـــدت گفت: انا الحق يكي از قرب و بعــــــد و سير زورق
يكي را علم ظاهـــــــــر بود حاصل نشاني داد از خشــــــكي و ساحل
يكي گوهــــــر برآورد و هــدف شد يكي بگــــــذاشت آن نزد صدف شد
يكي از جزء و كل گفت اين سخن باز يكي كرد از قــــــــديم و محدث آغاز
يكي از زلف و خــــال و خط بيان كرد شراب و شمع و شاهد را عيان كرد
سخنها چون به وفــــق منزل افتاد در افهام خــــــــــلايق مشكل افتاد
كسي را كاندراين معناست حيران ضروري ميشــــــــــــود دانستن آن
بر گرفته از ديوان گلشن راز شيخ محمود شبستري
لذّت تازه
ديشب لذّت جديدي را اختراع كردم و چون براي نخستيــن بار از آن بهره ميجستم،
فرشته و شيطاني بر من ظاهر شدند و كنار در ايستادند و دربارهي لذّت من گفتگوي خصمانهاي كردند.
فرشته با صدايي بلند فرياد زد و گفت: اين كار يك گناه كشندهايست!
شيطان با صدايي بلندتر اعتراض كرد و گفت:
هرگز! به جانم سوگند كه اين يك اخلاق حسنه است!
برگرفته از كتاب ديوانه و خدايان زميني اثر جبران خليل جبران

و از ميان مردم كسي است كه در زندگي اين دنيا سخنش تو را به تعجّب واميدارد، و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه ميگيرد، حال آنكه او سختترين دشمنان است./۲۰۴/
وچون برگردد كوشش ميكند كه در زمين فساد نمايد و كشت و نسل را نابود سازد، و خداوند تباهكاري را دوست ندارد./۲۰۵/
و چون به او گفته شود:"از خدا پروا كن" نخوت، وي را به گناه كشاند. پس جهنّم براي او بس است، و چه بد بستري است./۲۰۶/
و از ميان مردم كسي است كه جان خود را براي طلب خشنودي خدا ميفروشد، و خدا نسبت به بندگان مهربان است./۲۰۷/
اي كساني كه ايمان آوردهايد، همگي به اطاعت درآييد، و گامهاي شيطان را دنبال مكنيد كه او براي شما دشمني آشكار است./۲۰۸/
آيات ۲۰۴ تا ۲۰۸ سورهي مباركه بقره
نشانی
"خانهي دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخهي نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها
بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازهي پرهاي صداقت آبي است.
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر بدر ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فوارهي جاويد اساطير زمين ميماني
و ترا ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميميت سيال فضا، خش خشي ميشنوي:
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانهي نور
و از او ميپرسي
خانهي دوست كجاست."
سهراب سپهري
اوّل:
"پس چون ارادت و ریاضت سالک تا حدّي پيش رفت، براي او خلسههايي از تابش نور حق، پديد آيد كه لذيد است و گويي برقهايي است كه بر او ميدرخشد و سپس خاموش ميگردد."
"اول بريدي كه از حضرت ربوبيت رسد، بر ارواح طلاب، طوالع و لوايح باشد و آن انواري است كه از عالم قدس بر روان سالك اشراق كند و لذيذ باشد و هجوم آن چنان ماند كه برق خاطف ناگاه در آيد و زود برود؛ "و هُوَ الَّذي يُريَكُمُ البَرقَ خَوفاً و طَمعاً"(۱۳/۱۲)
شيخ ابتدا به نخستين درجات حركات عارفان يعني ارادت و رياضت، اشاره ميكند و سپس از ظهور انوار در درون سالك و ديدار آنها با چشم دل، ياد ميكند.
و این لوایح همه وقتی نیاید، مدّتي منقطع شود. و چون رياضت بيشتر گردد برق بسيارتر آيد تا بدان حدّ رسد كه مردم در هر چه نگاه كند بعضي از احوال آن عالم با ياد آرد. و مصطفي عليه السلام به انتظار اين حالت ميفرمايد چنانكه از لفظ نبوي مشهور است: "انّ لربّكم في ايّام دهركم نفحات ألافتعر ضعوالها."
پس چون اين انوار به غايت رسيد و به تعجيل نگذرد و زماني دراز بماند، آن را سكينه خوانند، و لذّتش تمامتر باشد از لذّت لوايح. و مردم چون از سكينه باز گردد و به بشريّت باز آيد، عظيم پشيمان و منتدم شود بر مفارت آن. و در قرآن مجيد ذكر سكينه بسي است چنانكه ميگويد:"فأنزل الله سكينه" و جاي ديگر گفت: "هو الذي أنهزل السكينه في قلوب المؤمنين ليزدادوا ايماناً مع ايمانهم". و كسي را كه سكينه حاصل آيد، او را اخبار از خواطر مردم و اطلاع بر مغيبات حاصل آيد و فراستش تمام گردد. و صاحب سكينه از جنبهي عاليه نداهاي به غايت لطيف شنود و مطمئن گردد چنانكه در وحي الهي مذكور است: "الا بذكر الله تطمئن القلوب"، و صورتي به غايت لطيف و با لطافت مشاهده كند از محاكات اتّصال به مقامات علوي. و آن در خيال بين النوم و اليقظه آوازهاي هايل و نداهاي عجايب شنود، و در وقت غشيان سكينه نورهاي عظيم بيند و باشد كه از غايت تلذّذ عاجز آيد.
و اين وقايع بر راه محقّقانست نه در طريق جماعتي كه در خلوات چشم بر هم نهند و خيالبازي ميكنند. و اگر از انوار صادقات اثري يافتندي، بسا حسرت كه ايشانرا پديد آمدي و "خسر هنالك المبطلون".
برگرفته از كتاب صفير سيمرغ اثر شيخ شهاب الدين سهروردي

گوش كن، جاده صدا ميزند از دور قدمهاي تو را.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلكها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.
و بيا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را، مثل يك قطعهي آواز به خود
جذب كنند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثهي عشق
تر است.
سهراب سپهري
زِرِه دانش بر تن دارد و با تمامي آداب، و با توجّه و معرفت كامل آن را فرا گرفته است. حكمت، گمشدهي اوست كه همواره در جستجوي آن ميباشد، و نياز اوست كه در به دست آوردنش ميپرسد. در آن هنگام كه اسلام غروب ميكند و چونان شتري در راه مانده دُم خود را به حركت در آورده، گردن به زمين ميچسباند؛ او پنهان خواهد شد او باقيماندهي حجّتهاي الهي و آخرين جانشين، از جانشينان پيامبران است.
از سخنان اميرالمؤمنين مولي متقيان علي عليه السلام در وصف مهدي موعود (عج)

او را در سر زمين مردگان ميگذارند، و در تنگناي قبر تنها خواهد ماند. حشرات درون زمين، پوستش را ميشكافند، و خشت و خاك گور، بدن او را ميپوساند. تندبادهاي سخت، آثار او را نابود ميكند، و گذشت شب و روز، نشانههاي او را از ميان برميدارد. بدنها، پس از آن همه طراوت، متلاشي ميگردند، و استخوانها بعد از آن همه سختي و مقاومت، پوسيده ميشوند. و ارواح در گرو سنگيني بار گناهانند، و در آنجاست كه به اسرار پنهان يقين ميكنند؛ امّا نه بر اعمال درستشان چيزي اضافه ميشود و نه از اعمال زشت ميتوانند توبه كنند.
آيا شما فرزندان و پدران و خويشاوندان همان مردم نيستيد كه بر جاي پاي آنها قدم گذاشتهايد و از راهي كه رفتند ميرويد؟ و روش آنها را دنبال ميكنيد؟ امّا افسوس كه دلها سخت شده، پند نميپذيرد، و از رشد و كمال باز مانده، و راهي كه نبايد برود مي رود. گويا آنها هدف پندها و اندرزها نيستند و نجات و رستگاري را در به دست آوردن دنيا ميدانند. بدانيد كه بايد از صراط عبور كنيد، گذرگاهي كه عبور كردن از آن خطرناك است، با لغزشهاي پرت كننده، و پرتگاههاي وحشتزا، و ترسهاي پياپي!.
از سخنان اميرالمؤمنين مولي متقيان علي عليه السلام

موری چند تیزتک میان بسته از حضیض ظلمت ممکن و مستقر نزول خویش رو به صحرا نهادند و از بهر ترتیب قوت، اتفاق را شاخي چند از نبات در حيز مشاهدهي ايشان آمد و در وقت صباح قطرات ژاله بر صفحات سطوح آن نشسته بود.
يكي از يكي پرسيد آن چيست؟ جواب داد و گفت كه اصل اين قطرات از زمين است، ديگري گفت از درياست، و علي هذا در محل نزاع افتاد. موري متصوف در ميان ايشان بود. گفت لحظهاي صبر كنيد تا ميل او از كدام جانب باشد كه هر كسي را از جهت اصل خود كششي بود و بلحوق معدن و منبع خويش شوقي دارد. همهي چيزها به سنخ خود مُنجذب باشد. ببينيد كه كلوخي را از مركز زمين به جانب محيط اندازند، چون اصل او سفلي است و قاعدهي "كل شيء يرجع الي أصله" ممهّد است، به عاقبت كلوخ به زبر آيد. هر چه به ظلمت محض كشد اصلش هم از آن است. در طرف نور الهيّت اين قضيّه در حق گوهر كه شيّق لازم است كه، توّهم اتحاد حاشا،هر كه روشني جويد هم از عالم روشنايي است.
موران در اين بودند كه آفتاب گرم شد و شبنم از هياكل نباتي آهنگ بالا كرد، موران را معلوم گشت كه از زمين نيست، چون از هوا بود به هوا رفت، "نورٌ علي نور يهدي اللهُ لنوره من يشاءُ و يضرب الله الامثال للناس"، "و أنّ الي ربّك المنتهي"، "اليه يصعد الكلم الطيب و العملُ الصالح يرفعه".
برگرفته از كتاب لغت موران اثر حضرت شيخ شهابالدين سهروردي
هر کس که عشق را تعریف کند آن را نشناخته، و كسي كه از جام آن جرعهاي نچشيده باشد آن را نشناخته، و كسي كه گويد من از آن جام سيراب شدم آن را نشناخته، كه عشق شرابي است كه كسي را سيراب نكند.
اگر آن را بر آسمان نهند فرو پاشد، و اگر بر ستاره نهند تار گردد، و اگر بر كوه نهند از جاي كنده شود، ... من در وجود خود از عجايب عشق چيزها ديدم كه هيچ وصف كنندهاي وصفش نتواند كرد. عشق به مقدار تجلي است و تجلي به مقدار معرفت.
اما عشق عارفان: دل محبان خدا شكافته شد، و آنان جلال و عظمت پروردگار را به نور دل ديدند، بدنهاشان اين جهاني و ارواحشان ملكوتي و عقولشان آسماني است. ميان صفوف ملائكه ميچمند، و به عيناليقين مشاهده ميكنند، و به آن اندازه كه قدرت دارند او را ميپرستند، آن هم نه به طمع بهشت و نه به خاطر خوف از جهنم، بلكه از آن جهت كه او را دوست دارند.
عشق الهي پر ارجترين چيزي است در عالم معاني. از اين رو طاقت از آدمي فرو گيرد. عاشق از خود بيخبر گردد، و در معشوق فنا شود، فنايي معنوي كه تصور آن ممكن نباشد. چگونه توان چيزي را كه فاقد صورت است تصور كرد؟ و معنويات را صورت نيست. و اين عشق عارفان است كه آنان را از عوام مردم ممتاز ميسازد.
لطيفترين چيزي كه در عشق بيابي، عشقي است مفرط، و هوي و شوقي است دردانگيز، و دلدادگي و لاغري است و بيخوابي و بيخوراكي و بيخبري و بيخودي و فنا، سپس تجلي و فيض و لذتي وصف ناپذير.
محيالدين بن عربي